تبليغاتX
چپ دست
آرین کوچولو!
 

۷ آذر ۱۳۶۹ ، ساعت ۴۰ :۱۸ ، طهران ، بلوار کشاورز ، بیمارستان آریا

...

صدای گریه یه بچه میاد

انگار دوباره فرشته ها از طرف خدا برای یه پدر و مادر ، یه نوزاد هدیه آوردن!

...

آره! یه پسر ۲ - ۳ کیلویی با قد ۵۳ سانتیمتر ! با موهای بور بور! کوچولوی کوچولو!

انگار چپ دست هم هست! آخه با دست چپ شیشه ی شیر رو میگیره!!

داره گریه می کنه ... چون هنوز نمیدونه کجا اومده ... پیش چه کسایی اومده...

...

این پسره به آدمای دنیا اضافه شده!

قراره بیاد به دنیا ، زندگی کنه ، به بقیه آدمها کمک کنه ، کارای خوب بکنه ، عاشق بشه ، گناه بکنه ، بخنده و گریه کنه...

قراره همه آدمهای دنیا رو دوست داشته باشه ... حتی اونا که دلش رو می شکونن!

تازه اول راهه

ولی یه همراه خوب داره

" خدا " همیشه باهاشه

نه تنها با اون

بلکه با همه بنده های خوبش که میخوان همدیگر رو دوست داشته باشن!

...

.

.

.

آرین کوچولو!

تولدت مبارک!

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 14:56 توسط چپول |

 

(.YOU ARE SO BEAUTIFUL (TO ME

 


You are so beautiful
To me
You are so beautiful
To me
Can't you see
You're everything I hoped for
You're everything I need
You are so beautiful
To me


You are so wonderful
To me
You are so wonderful
To me
Can't you see
You're everything I hoped for
You're everything I need
You are so wonderful
To me


You are so beautiful
To me
You are so beautiful
To me
Can't you see
You're everything I hoped for
You're everything I need
You are so beautiful
To me

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 14:31 توسط چپول |

قصه ی خدا و آدم
 

یکی بود...یکی نبود

فقط یه خدا بود ... یه خدای تنهای تنها!

خیلی مهربون ... اونقدر که تصمیم گرفت "آدم" رو هم بیافرینه تا یه خورده از اون مهربونی رو تو قلبش ( قلب آدم) تقسیم کنه...

آدم اومد ... کامل کامل ...فقط یه نقطه ضعف داشت : خیلی فراموش کار بود...

بعد از یه مدت یادش رفت که آدمهای دیگه هم یه قلب مهبون دارن ... یادش رفته بود که داداشش هم قلبشو از همون یه دونه خدا گرفته ...

واسه همین قلب داداشش رو شکست ... دل داداشش غصه دار شد...

خدا خیلی ناراحت شد ... ولی انقدر مهربون بود که آدم رو بخشید ...

آخه آدم کسی رو به جز خدا تو این دنیا نداشت ... آدمای دیگه همه مثل خودش بودن...

...

الان هزاران شب و هزاران روز هست که از اون موقع می گذره

آدم هنوز فراموش کاره

هنوز دل داداشش رو میشکنه

و

خدا هم

هنوز می بخشه

می بخشه

می بخشه

شاید که آدم قصه ی اون قلبه رو یادش بیاد

شاید که دوباره اون مهربونی خدا تو دلش جون بگیره...

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 13:37 توسط چپول |

زندگی ات را معنی کن
حتما خیلی شده به خودت بگی

"زندگی چه معنایی داره؟!!!!"

"آخرش که چی؟! همه چی با مرگ تموم میشه!"

" اصلا زندگی یعنی بد بختی و نکبت!!"

...........................................................................

" ... معنی زندگی چندان هم انتزاعی و دور از دسترس نیست.

خیلی ها این قبیل سوالات ناامید کننده از خود میپرسند ( سوالات بالا!) در صورتی که میتوانیم به این فکر کنیم که " زندگی از ما می پرسد چه معنایی به او داده ایم..."

معنی زندگی مان را خودمان به وجود می آوریم و مسئولیتش را خود ما می پذیریم.

این قبول که ساختار ژنتیکی ما و محیط ، مارا محدود می کند ، اما در همین محدودیت ها می توانیم هویتی منحصر به فرد داشته باشیم.

تنها کافی است این شرط را بپذیریم که " چنان زندگی کن که انگار بار دوم است که زندگی می کنیو انگار بار اول ، همان اشتباهی را مرتکب شده ای که اکنون قرار است مرتکب شوی..."

.......

نظر تو چیه؟!

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 16:19 توسط چپول |

west life

I love WEST LIFE group

and specially this song : The Queen of my heart

for my love

just for queen of my heart

Queen of My Heart

So here we stand , in our secret place

where the sound of the crowd is so far away,

and you take my hand,and it feels like home

we both understand its where we belong

so how do I say,Do I say good bye

We both have our dream, we both wanna fly

So lets take toinght , to carry us through the lonely times

...

I always look back , As I walk away ,

this memory will last for eternity and all of our tears will be lost in the rain

when I find my way back to your arms again

but until that day you know you are

The Queen of my HEART

...

So lets take tonight , never let go

while dancing we ll kiss like there is no tomorrow

as stars sparkle dawn , like a diamond ring

I ll treasure this moment till we meet again

But no matter how far , away you maybe

I just close my eyes and your in my dreams,

and there you will be

until we meet

...

I always look back , as I walk away

this memory will last for eternity ,

 and all of our tears will be lost in the rain

When I find my way back to your arms again

but until that day

you know you are

The Queen Of my Heart

...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 21:56 توسط چپول |

When we are one

You told me look at sky!ii

How beautiful it is!!!I

I told: Yes! Of course! The sky is as like as you so nice

but then you looked at my eyes 

and I saw that your eyes are more beautiful than sky

...

I felt you

your breath

the heat of your breath

your heart

the song of your heart

yes!!!i

you were in my arms

When we are one

and you ARE now of course!!!i

...

now

I feel the smell of you

in my body

in my soul

and I promise you

that

I keep you warm and safe

...

for ever

be sure

about me

about love

...

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 22:9 توسط چپول |

اولین کلاس استاد!!!
 

خیلی سرم شلوغ شده این روزا!

مخصوصا با شروع این کلاسهای زبان!

آخ اولش چه کیفی می کردم!

برای اولین بار به عنوان " استاد" رفتم موسسه زبان!

رفتم تو دفتر معلمها! یکی از معلمهای ۴۰ - ۵۰ ساله پرسید : " شما هم استاد هستید؟!!!"
منم گفتم : " اگه خدا قبول کنه...بله!!! "

مدیر آموزشگاه بهم گفت : "ببین فلانی! این کلاسی که بهت دادیم همه بچه های شیطون و "بیش فعال" ( که تازه مد شد!!!) هستن! مواظب خودت باش خلاصه...!"

............................................................

سر کلاس چندتا بچه قد و نیم قد داشتن از سر و کولم بالا می رفتن و جیغ و داد من و اونا موسسه رو برداشته بود!!!
دیوونه شده بودم!
معلمای دیگه همه شاکی شده بودن!

.......................................................

واسه اینکه ساکتشون کنم میز و صندلی های کلاس رو جمع کردیم و اومدیم بهشون گفتیم بیاین فوتبال!!!
خلاصه چشمتون روز بد نبینه!

خیر سرم اومدم به بهوونه فوتبال ۴ کلمه انگلیسی یادشون بدم که بازی به جنجال کشید!
کتک کاری!!!!

دیگه فحش و کتک و بد و بیراه بود که نثار ما می شد!!

اااااااااااا!
پسره راست راست تو صورت من نگاه میکنه بهم فحش میده!

بچه نیم وجبی.....

به من میگه آرین ( انگار نوکر باباشم! یه استادی ... چیزی...!!!) فلان ... ( یه فحش وحشتناک!!!)

.........................................................

نتیجه اخلاقی: هیچ وقت کلاس بچه ها رو نگیرین! اگه هم گرفتین بهشون اصلا رو ندین!
اگه شده به فلک بکشینشون ولی اسم کوچیکتون رو بهشون نگین...!!!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 21:21 توسط چپول |

نفس منو بگیر
اگه حتی بین ما ... فاصله یک نفسه ...

نفس منو بگیر ...

برای یکی شدن ...اگه مرگ من بسه ...

نفس منو بگیر ...

...

ای تو هم سقف عزیز ، ای تو هم گریه ی من

گریه هم فاصله بود ، گریه ی آخر ما ... آخر بازی عشق ، ختم این قائله بود... .

...

خوبه دیروز و هنوز ، طرحی از من بر صلیب ، روی تن پوشت بدوز...

وقت عریانی عشق،با همین طرح حقیر ، در حریق تن بسوز...

...

از ته چاه سکوت... تا بلندای صدا... یار من بودی عزیز

در تمام طول راه...با منه عاشق ترین ... هم صدا بودی عزیز

...

ترس روگردان شدن...از من و از راه ما

باور بی یاوری ... روز انکار نفس

روز میلاد تو بود مرگ این خوش باوری

...

اگه حتی بین ما ، فاصله یک نفسه

نفس منو بگیر

برای یکی شدن ، اگه مرگ من بسه

نفس منو بگیر

...

..........................................................................................

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 15:1 توسط چپول |

زهیر من
نمیدونم اهل کتابهای پائولو کوئلیو هستید یا نه!

من خیلی از کتابهاشو خوندم .

به نظر من قلمش فوق العاده است...

مفاهیم عمیق فلسفی رو به صورت ساده تر بیان میکنه

و نقطه قوتش اینجاست که:

در فلسفه، پس از بحث و تفکر، به هیچ جواب قطعی نمیرسیم و اصلا هیچ نتیجه

ای از فلسفه بافی ها نمیتوانیم بگیریم.

مثل سیکل ناقص میمونه فلسفه! دوباره برمیگرده سر خونه اول!

و به نظر من کاری که نتیجه نداره بیهوده است و مبادرت به آن عملی احمقانه و اتلاف وقت... .

آخرین کتابش هم که میدونید...کتاب "زهیر" هست.

تو این کتاب زندگی خودش رو به صورت تمثیلی بیان کرده که در این زندگی

همسرش بی خبر میذاره میره و پائلو ( که در داستان نویسنده ی مشهوری

بوده) بی خبر از همه جا و دلیل ترک همسر، تنها میمونه.

ولی منظور اصلی نویسنده گم کردن همسر به صورت

عاطفی بوده ! نه به صورت فیزیکی!

خلاصه میره دنبال همسرش تا پیداش کنه...

******************************************

نمیدونم چرا!

ولی منم الان به خاطر یه شرایطی که پیش اومده با پائلو همذات پنداری می کنم!

"زهیر" من هم مثل "زهیر" پائلو گذاشته رفته !!

البته هنوز مطمئن نیستم که دلیل رفتنش هم مثل دلیل رفتن زهیر پائلو هست یا نه!
ولی به هر حال

امیدوارم این کارش از تاثیرات کتاب نباشه!!!

پی اس: حتما در اولین فرصت از "زهیر" م میپرسم که (واقعا به نظر اون!) من

فقط به صورت فیزیکی گمش کردم یا به صورت عاطفی!

امیدوارم این نوع دوم نباشه!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 7:32 توسط چپول |

همراه تنها

امروز خیلی رفتم تو فکر

ازم یه سوالی پرسید که مدتها ذهنم رو مشغول کرده بود

خیلی وقت بود که پیش خودم به این سوال جواب می دادم

اون اوایل جوابش اصلا جور در نمی اومد

مثل یه معادله ی مبهم شده بود

ولی دیروز جوابش تمام وجودم رو فرا گرفت...

************************************************************

اگر ۱۰۰۰ بار دیگر ، زمان برگردد به ۱۶۶ روز پیش ، باز هم همان کاری را می کنم که کردم...

هرگز پشیمون نیستم!

می دانم !ممکن است بهایش سنگین باشد...ولی تا پای جونم ... تا آخرین قطره های خونم ...بهایش را می پردازم.

تا تو... تو مال من باشی...

اگر ۱۰۰۰ بار دیگر ، زمان برگردد به ۱۶۶ روز پیش ، باز هم همان کار را می کنم...

باز هم می گویم

فریاد میزنم

دوستت دارم...

خیلی بشتر از حد تصور... حتی بیش از حد تصور خودم...قطعا بیش از خودم!

باور می کنی؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 0:3 توسط چپول |